از ابن خلدون چه آموختم؟

به تحلیل نعمت اله مظفرپور، پژوهشگر ارتباط اندیشه سیاسی و دیپلماسی

به گزارش نباء خبر ،نعمت اله مظفرپور، پژوهشگر ارتباط اندیشه سیاسی و دیپلماسی در یادداشتی برای دیپلماسی ایرانی می نویسد: فهم و اقدام دیپلماتیک نیازمند لحاظ اهداف بلند مدت، میان مدت و کوتاه مدت تحولات سیاسی و رفتارهای رقیبان است. در یک معنا سیاستمداران و دیپلماتها باید مانند عقاب باشند. هم ساحت کلان را ببینند و هم ساحت خرد ، جزئی و عینی(Factual) یعنی مولفه های کوتاه مدت را و هم منطق ارتباطی ایندو ساحت را.
۱٫    اساس سیاست خارجی و دیپلماسی موفق، فهم و تفسیر صحیح تحولات سیاسی و سیاست خارجی کشورهاست. به طوریکه می توان گفت که سیاست خارجی هایی که قادر به خوانش علمی از تحولات بنیادین عالم و رقیبان نباشند، را باید در سطحی از توسعه نیافتگی عقلی و علمی رده بندی کرد چراکه تفسیر دیپلماتیک نیازمند لحاظ اهداف بلند مدت، میان مدت و کوتاه مدت تحولات سیاسی و رفتارهای رقیبان است. در یک معنا سیاستمداران و دیپلماتها باید مانند عقاب باشند. هم ساحت کلان را ببینند و هم ساحت خرد، جزئی و عینی (Factual) یعنی مولفه های کوتاه مدت را و هم منطق ارتباطی این دو ساحت را. زیرا بسنده کردن به امور بنیادین کلان، مشاهده گر و شناسنده را از  عالم عین و جزئی دور  و عینک او را انتزاعی می کند. در عین حال اسیر شدن بیش از حد در جزئیات و آمارها و تحولات روزمره شناسنده را از داشتن دورنما (Vision) و نقشه کلان دور می کند. هنر یک دیپلمات، یافتن منطق ارتباطی بین جزء و کل و رفت و برگشت چابک بین عالم کلان و خرد است. یاشار یاکیش، نخستین وزیر امور خارجه حزب عدالت و توسعه در ترکیه می گوید: داود اوغلو دستگاه فکری قوی نظری برای سیاست خارجی کشور ساخت و ما برای او احترام ویژه ای قائلیم. اما در آغاز کار خود نسبت به جزئیات اقدام در شامات، غافل بود. در حالیکه جزئیات نیز خیلی مهم هستند. چراکه  فقط کافی است مثلا یک شن کوچک را در داخل یک کفش با کیفیت بیندازید. دیگر آن کفش بلااستفاده است تا اینکه شن را از داخل دستگاه کفش خارج کنید. در تفسیر می توان گفت داود اوغلو چیزهای بزرگی از تحولات خاورمیانه و شامات دانسته و برای ترکیه نسخه می پیچید اما از برخی جزئیات که زیربناهای کلیات را متزلزل کنند، غافل بود. در نهایت هم بسیاری مواقع، جزئیات بر کلیات غلبه یافتند.
۲٫    اما اکنون تمرکز این نوشته فقط بر اهمیت ساحت کلان با عنایت به نگرش ابن خلدونی است. اساسا سیاست خارجی و راهبردهای کشورها، دارای یک نقطه وحدت هویتی و فرهنگی است. حتی اندیشمندان پست مدرن و کثرت گرا، منکر نیستند که نهایتا کثرت های رفتاری، قاعده مندی (Regularity) دارند و پژوهشگر باید بکوشد آن قاعده مندی را کشف و تحلیل کند. این کاری است که بیش از هر نگرشی، از طریق جامعه شناسی تاریخی ابن خلدون حاصل می شود.
۳٫    نگارنده در آذرماه ۱۳۹۷ طی یادداشتی در کانال تلگرامی دکتر داود فیرحی با عنوان «از احمد نقیب زاده چه آموختم؟» به جایگاه و اهمیت مکتب فکری جامعه شناسی تاریخی که با ابن خلدون، ماکس وبر، برتراند بدیع و… شناخته می شود؛ اشاره کرد. بار دیگر توجه خوانندگان به این مکتب یعنی رهیافت ابن خلدون جلب می شود.
۴٫    کتاب «تاریخ العبر» ابن خلدون از نظر مکانی ناظر به مطالعه جامعه شناسانه فرآیندهای تاریخی اسلام باختری یعنی شمال آفریقا و جنوب اروپاست. عبرت به معنای عبور از بیرون به درون و فراتر رفتن از جزئیات و نائل آمدن به ماهیت امور جزئی تاریخی است. او تاریخ را طوری مطالعه می کند که به تعبیر امروزین، بتوان با درک «چرایی» معطوف به«علت» (Cause) و نیز معطوف به «دلیل» (Reason) رخدادها و با توجه به ثبات برخی مولفه های بشری به شناخت وضعیت فعلی و پیش بینی آینده نائل آمد. در این منظر، «عبر» نه تنها پلی بین مبانی بنیادین با جزئیات است بلکه پلی بین کلیشه های رایج و معلومات شایع با ماهیت واقعی بین امور و معلومات اصیل است. گذر از کلیشه های متعارف، جایگاه حائز اهمیتی در یک سیاست خارجی و متعاقبا دیپلماسی موفق دارد.
۵٫    مقوله محوری توجهات ابن خلدون «علم عمران» است که مرادف با علم فرهنگ است. به عبارتی او می کوشد پایه سیاست و حکومت که بر پایه عمران و فرهنگ که مبتنی بر عصبیت است را مورد تفسیر قرار دهد. از این رو به درستی او را بنیانگذار هرمنوتیک در جامعه شناسی می دانند. از آنجا که فرهنگ، دارای ثبات نسبی است، بنابراین سیاست کشورها نیز نقاط ثقل و نسبتا ممزوج با عصبیت ثابت دارد که تنها جلوه های آن در زمان عوض می شود. درک عقبه های سیاست خارجی و کنش و واکنش دولتمردان و ملت ها نیز حاصل نمی شود مگر با توجه شایسته به مقوله فرهنگ. ابن خلدون معتقد بود که تاریخ کشورها تا حدی تکرار می شود و علت های هر اقدام و دلایل و روش هایی مترتب بر اقدامات تکرار می شود. ابن خلدون این نوع نگاه به تاریخ را ممزوج با فلسفه می داند که جزئی از حکمت است. غرض از مطالعه تاریخ و فرهنگ، دور اندیشی در عمل است (رک. مرحوم محسن مهدی، فلسفه تاریخ ابن خلدون)
۶٫    وی مشکل بزرگ حوزه اسلام باختری را در مورخان و سیاستمداران می دید و مشکل برجسته سیاستمداران را در این که آنها منطق تاریخی جهان و کشور خود و رقبا که مبتنی بر عصبیت مبتنی بر عمران است را درک نمی کنند. لذا در تحلیل رفتار سیاسی مردمان خود و دیگران عاجزند زیرا نگاه سطحی «وقایع نگارانه» به تاریخ دارند. او این افراد را مورخان «بلید» (کودن) می نامد که در مقابل مورخان عبرت گرا و تبیین گرا یعنی مورخان «ناقد» واقع می شوند. مورخان ناقد به عکس مورخان بلید؛ کنکاش در جزئیات و اطلاعات و عمق مناسبات را درصدد هستند. ابن خلدون معتقد است اگر یک سیاستمدار سوابق تاریخ یک کشور رقیب که مبتنی بر قاعده مندی ابتنا یافته بر زیرساخت عصبت است را به دست آورد، خواهد توانست لواحق برآمده آتی را شناخته و به اتخاذ سازوکار صحیح هجومی، دفاعی و…در مقابل آنها اقدام کند. (رک. مرحوم محسن مهدی، همان)
۷٫     در این باره ذکر برخی مثال های تاریخی که مبین کارساز بودن نگرش جامعه شناختی تاریخی است؛ شایسته عنایت است:
– الکسی دوتوکویل در سال های ۱۸۳۰ گفت که جهان آینده یا یک جمهوری آمریکایی خواهد بود یا یک امپراتوری روسی. اگر پیش بینی قدرت دو کشور از سوی وی بر اساس موقعیت ژئوپولوتیک و مطالعات راهبردی حاصل شده باشد، می توان گفت به کارگیری ایستار جمهوری برای آمریکا و امپراتوری برای روسیه ناشی از مطالعات فرهنگی است. شبیه این پیش بینی را ناپلئون نیز دارد که می گوید جهان آینده محل تنازع روسیه و امریکا خواهد بود. (رک. آندره فونتن، یکی بدون دیگری)
 – مثال بعدی توصیه ها ماکس وبر به متفقین و تهیه کنندگان معاهده صلح ورسای درباره ماهیت ملت آلمان است. وقتی اتفاق مثلث در جنگ نخست بین الملل با ترسیم معاهده، غرور ملی آلمانی ها را لگدمال کرد، وبر به آنها هشدار داد که: «می توان یک ملت را بمباران کرد ولی نمی توان آنها را تحقیر کرد و گرنه آلمان ها ۲۰ سال بعد جنگ جهانی دیگری را به دنیا تحمیل خواهند کرد.» اتفاقا دقیقا ۲۰ سال بعد (۱۹۳۹) هیتلر با حمله به چکسلواکی جنگ دوم را شروع کرد. شاید اگر غربی ها فراتر از نگرش  راهبردی- ژئوپولوتیک به ایستارهای فرهنگی و عصبیت توجه داشتند، هیتلر این چنین با اقبال مردم آلمان مواجه نمی شد. (رک. احمد نقیب زاده، تاریخ روابط بین الملل)
– نمونه دیگر شیوه برخورد دولت آیزنهاور با دولت دکتر مصدق در ایران است. با اعمال فشار آمریکا به دولت او، عده ای جامعه شناسانه می گفتند مصدق سوپاپ اطمینان در ایران است و اگر تحمل نشود آمریکا متعاقبا با غلیان ناسیونالیسم خفته ایرانی مواجه خواهد شد ولی آیزنهاور التفات نکرد (رک. عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تاریخ روابط خارجی ایران، جلد دوم) انقلاب اسلامی نشان داد که تشخیص منتقدین آیزنهاور چقدر داهیانه بوده است.
نتیجه گیری:
– اگر این رهیافت درباره شناخت آمریکا سرلوحه باشد، قدرت پیش بینی ما افزایش خواهد یافت. فرض بد این است که ما سیاست خارجی آن کشور را با واقع گرایی صرف تحلیل کنیم در حالی که عاطفه گرایی، آرمان گرایی، معلم مسلکی، انگیزش فراتر از توان و اعتقاد به شان ویژه خود به عنوان مولفه های فرهنگی ایدئولوژیک محضورات قدرت را تحت پوشش قرار می دهند. این بدان معنی است که تفسیری که از جامعه شناسی تاریخی حاصل می شود، چیزی فراتر از تفکر راهبردی است و راهبردها در بطن آن جای می گیرند. (رک. نعمت اله مظفرپور، رویارویی آرمانشهرگرایان)
– سیاست خاورمیانه ای جمهوری اسلامی ایران و عمق راهبردی ما به توجه ویژه به فرهنگ و عصبیت خاورمیانه نیازمند است وگرنه توفیقات مد نظر سلب خواهد شد. به نظرم خاورمیانه به ما می گوید که اولا باید تدریج به خرج دهیم و دوم اینکه ترکیب متناسبی از حقوق بشر، اقتصاد و امنیت ارائه کنیم وگرنه به عکس تصورات ساده اندیشانه؛ خسارت های پیش رو زیاد است. (رک. یادداشت چگونه عمق راهبردی ایران را پایدار کنیم؟) حتی در صورت توفیقات نباید اجازه داد ایران عزیز با ائتلاف بزرگ علیه خود مواجه شود. جالب اینکه کیسینجر می نویسد که بزرگترین کابوس بیسمارک با آن همه دستاورد بزرگ داخلی و نیز عرصه موازنه با رقبا در اروپا، این بود که به سرنوشت لوئی چهاردهم و ناپلئون یعنی ائتلاف رقبا علیه خود مواجه شود. او تدریج به خرج می داد.. جانشینان او اما کشور را در مقابل ائتلاف بزرگ قرار دادند که به معاهده ورسای و تلاشی آلمان ختم شد. (رک. کیسینجر، نظم جهانی، ترجمه دکتر محمدتقی حسینی)

ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید