فرمانده شهید عبدالحسین صحتی

به نقل از منابع دفاع مقدس

هرگز لحظه ای از وقت خود را بیهوده هدر نمی داد. مطالعات دینی ،فلسفی،اخلاقی و اجتماعی ، از او یک اسطوره علمی ساخته بود. حرکات و سکنات صحتی تناسب ویژه ای با بار بسیار فراوان علمی اوداشت . در حالیکه هنوز به هجده سالگی نرسیده بود ، وقتی با فضلایی که به جبهه می آمدند هم کلام می شد فکر میکردند دروس خارج فقه را در حوزه گذرانده است .

 

به گزارش نبأخبر،فرمانده و دانشجوی شهید عبدالحسین صحتی از آن شهدایی است که باید در چند جلد کتاب به تبیین ابعاد شخصیتی و خاطراتش پرداخت. در قالب چند روایت و خاطره قطره ای از دریای گستره ی وجودی اش بیشتر کشف نمی شود.

شخصیتی جذاب ، دلنشین ، مخلص، خاکی ، با وقار ، متین ، شجاع و گاهی هم شوخ و البته حجم و کیفیت مطالعاتش او را تبدیل به دانشمند و فیلسوفی کرده است که گاه علما و فضلا هم در مقابلش کم می آورند.

الف دزفول در حد بضاعتش سعی کرده است او را معرفی کند که همینجا از راویانی که به الف دزفول برای روایت کردن از این شهید عزیز لبیک گفتند سپاسگزارم. ان شالله در ۵ قسمت از او خواهیم گفت.

 

ممتاز و باهوش

آثار هوش و ذكاوت در دوران تحصيل اش فوق العاده مشهود بود. او بعنوان دانش آموز ممتاز و برجسته دبستان را پشت سر گذاشت و در مدرسه راهنمائي سعدي ثبت نام کرد. هرچه بیشتر قد می کشید، افق زندگي و نگاهش گسترده تر می شد و با مسجد رابطه اي عميق تر پیداکرد و جانش با قرآن گره خورد و در زلال آيات قرآن به تطهير و تذهيب خويش پرداخت. همچون ماهي كه حيات خويش را در آب مي يابد او نيز در فضاي مسجد احساس حيات مي كرد كه للمؤمن في المسجد كالسمك في الماء و المنافق في المسجد كالطير في القفس.

مطالعه و تفکر

در دوران نوجوانی، فرصت هاي خويش را با مطالعه و تفكر مي گذراند. مقاله مي نوشت، يادداشت برمي داشت و هر نكته و گفته اي او را به تامل و تدبر مي كشاند، مي اندوخت و اندوخته هاي خويش را به دوستان و هم جلسه اي‏هاي خود تقديم کرد.

با پيروزي انقلاب اسلامي، بر وسعت و عمق مطالعاتش افزود. ساعت ها مطالعه مي كرد و با ژرف انديشي و كاوش و تحقيق سرمايه اي عظيم از معارف اسلامي اندوخت و گاه تا نيمه هاي شب در خلوت آرام شبانه، جان را با رائحه خوش تدبر در قرآن و نهج البلاغه و حديث آشنا مي ساخت و صفا مي بخشيد.

نوجوانِ سخنران

در سال ۱۳۵۸ قدم به دبيرستان شهيد عزيز صفري گذاشت و حوزه فعاليتش گسترده تر شد. اندوخته هاي خود را در مراسم صبحگاه عرضه مي داشت و اولين سخنان خويش پيرامون «انسان و مسئوليت» را در صبحگاه همين دبيرستان ارائه داد. دانش آموزان به عبدالحسین و سحنانش علاقه ی شدیدی پیدا کردند و به كلام پر جاذبه اش گوش می دادند و در همين هنگام به حسينيه شهدا راه پيدا كرد و اندكي بعد مسئوليت اداره جلسه را بعهده گرفت. دلسوزانه و مخلصانه و با قلبي از ايمان لبريز به بچه های جلسه درس ايمان و اخلاق و استقامت مي داد.

همگام با دریا

با شروع انقلاب اسلامي عليرغم شرايط سني كم در تظاهرات شركت داشت و بر ديوارها تصوير امام را نقش می زد و شعارهاي انقلاب را مي نوشت. شوقي شگفت و شوري وصف ناپذير در خويش داشت و با همه وجود در راستاي تحقق انقلاب مي كوشيد.

آرام و آرامشبخش

در محيط خانواده صميمي و ساده بود. لبخند محبت بر لب داشت و با افراد خانواده بگرمي و نرمي برخورد مي كرد. مظلومیت خاصی داشت. ساده مي خورد و مي پوشيد. به همه حتي كوچكترين ها احترام مي گذاشت. عمده فرصت ها را با كتاب مي گذراند و در هنگامه ناراحتي و سختي به نماز مي ايستاد. كمتر سخن مي گفت و هرگاه لب به سخن مي گشود ارشاد و هدايت و موعظه بود.

آغاز یک عاشقانه طولانی

با شروع جنگ تحميلي عبدالحسين به بسيج مسجد پاسداران پيوست تا از حريم اسلام و انقلاب دفاع کند. هنوز سه ماه از شروع جنگ تحميلي نگذشته بود كه در سن ۱۵ سالگي با عزمي جزم و اراده اي راسخ پایش به جبهه باز شد و در بازگشت از جبهه در سنگر مسجد به ايراد سخنراني و اداره جلسه قرائت قرآن مي پرداخت.

در هر فرصتي ضرورت دفاع و جهاد، ايثار و شهادت را با بياني رسا براي همرزمان و همراهان بازگو مي كرد. پل ارتباطي بين جلسه و جبهه بود و خود بارها به جبهه شتافت در عمليات آزادسازي بستان شركت داشت و حماسه ها آفريد و شجاعت ها و شهامت هاي شگفتي از خويش بروز داد.

پا به پای نبرد

بعد از عمليات بستان عبدالحسين در خانواده شهدا و در مساجد دزفول به ايراد سخنراني پرداخت، از مسئوليت سنگيني و خطير پس از شهادت گفت و از رسالت عظيم پاسداري از دستاورد خون شهيدان.

در عمليات مقدس و پرشكوه فتح المبين شركت کرد و در جمع سراپا خلوص عاشقان شبانه در خلوت راز و نياز، اشك ها ريخت و زمزمه ها داشت. او شيفته جبهه بود و جبهه را كلاس رشد و تعالي مي دانست و همواره تأكيد و توجيه به پر ساختن سنگرها داشت، آنقدر كه وصيت نامه اش نيز وصيت به اين مراسم و فريضه بزرگ نموده است.

او در اکثر عمليات ها شركت داشت: شكست حصر آبادان، والفجر مقدماتي، بستان، فتح المبين، بيت المقدس، والفجر۱، والفجر مقدماتي، بدر و والفجر۸ شركت کرد.

کوه آرامش

وقتي به جبهه مي آمد در ميان همرزمان و همسنگران زمزمه مي شد كه عبدالحسين آمد، گويي آمدن او، آرامش و صفا و پيروزي مي آورد. فرماندهان به استقامت و ثبات قدم و ايمان او فوق العاده مطمئن بودند. ايستادگي و صبر و شكيبائيش در هنگامه عمليات زبانزد و نمونه بود و خلوص و پاكبازيش چشمگير و حماسه گونه.

با ثانیه ها

هرگز لحظه ای از وقت خود را بیهوده هدر نمی داد. مطالعات دینی ،فلسفی،اخلاقی و اجتماعی ، از او یک اسطوره علمی ساخته بود. حرکات و سکنات صحتی تناسب ویژه ای با بار بسیار فراوان علمی اوداشت . در حالیکه هنوز به هجده سالگی نرسیده بود ، وقتی با فضلایی که به جبهه می آمدند هم کلام می شد فکر میکردند دروس خارج فقه را در حوزه گذرانده است .

برای مطالعه احادیث سعی میکرد اصلی ترین متون را پیداکند .در نقل روایت و یا حادثه و جریان تاریخی اصرار داشت تا سلسله روات را معر فی کند .

راوی: علیرضا زمانی

 

 

اسراف ممنوع

مش عبدالحسین همچون الگو های خود یعنی ائمه، کمترین مصرف و بیشترین خدمت و کارآیی را داشت. لباس هایش ساده و بسیار محدود بود و شب و روز کار و خدمت می کرد.

او حتی از دور ریختن ته مانده های غذا خودداری می کرد که مبادا اسراف کرده باشد و هنگام شستن ظروف به بچه می گفت: « من ته مانده غذای شما را دور نمی ریزم !خودتان که مرتکب این کار شده اید، دور بریزید! من فقط ظروف را می شویم!»

راوی: حاج منصور ظفری

 

شهرداری عبدالحسین

بچه ها می گفتند: وقتی عبدالحسین شهردار چادر می شد و مسئول شستن ظروف غذا ، به بچه ها می گفت: « من ظروف را می شویم، اما ته مانده غذای شما را بیرون نمی ریزم. این کار شما اسراف است و اسراف هم گناه کبیره! به اندازه ای که غذا می خورید، غذا بگیرید! حالا هم خودتان مرتکب گناه ریختن غذای اضافی خودتان بشوید. بعدش من ظرف ها را می شویم!»

راوی: حاج کریم غیاثی

 

مَش عبدالحسین

در جبهه روستای صالح مشطط با او آشنا شدم. زمان تقسیم نیروهای اعزامی از دزفول بود که قرعه همنشینی در سنگر و همرزمی او بنام من و همرزم همراه من زده شد.

در بدو ورود به سنگر تجمعی مقداری کتاب در کتابخانه ای که با صندوق مهمات درست شده بود توجه مرا به خود جلب کرد با تورقی که به کتب زدم، دریافتم که در این سنگر با فرد و یا افراد رزمنده و فرهیخته ای طرفم. لذا از این بابت خوشحال شدم.

بعد ازچند دقیقه که از ورود ما گذشته بود، چند نفر از نیروها آمدند توی سنگر.

یکی از این بچه ها که قد و قواره اش از همه جمع و جور تر بود، تذکراتی به من و دوست همراهم داد و کارها و وظایفی را در خصوص سنگر به من و همراهم محول کرد.

از محاسن پر پشتش و جدیتش و طرز بیانش ، فهمیدم که او باید مسئول سنگر باشد و به احتمال زیاد کتاب هایی که در کتابخانه این سنگر است متعلق به اوست. همان شب بود که فهمیدم «مَش عبدالحسین» صدایش می کنند.

راوی: حاج منصور ظفری


ارسال یک پاسخ

لطفا دیدگاه خود را وارد کنید!
لطفا نام خود را در اینجا وارد کنید